
حرف زیادی برا گفتن ندارم!
فقط امیدوارم ...
هیچی بیخیال..
بوس بوس!![]()
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:26 توسط دنیـــا جووووووووون


حرف زیادی برا گفتن ندارم!
فقط امیدوارم ...
هیچی بیخیال..
بوس بوس!![]()
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:26 توسط دنیـــا جووووووووون


-----------------------------------
عاین اپو خیلی وقت پیش باید فعالش میکردم.ولی بنا به دلایلی که پیش اومد....
الان فعالش میکنم.
امیدوارم که صابش ببخشه منو!
بچه ها بخدا شرمنده م.نمیتونم بگم چی شده بود.
ولی این یه ماهی که نبودم میدونم نگران شدین!
بخدا شرمنده ی همه تونم.
ناراحت نباشین از دستم.
نمیدونم از این به بعدم میام یا نه!
فقط بدونین خیلی دوستون دارم!
هیچوقت نامردی نکردمو نمیکنم.
اگه نباشمم تا جون دارم تو قلبمین!
قول میدم بهتووووووووون!!!!
خیلی دوووووستتون دارم.
خیلی بیشتر از اونیکه فکرزشو بکنین!
-----------------------------
سلام سلام صد تا سلام
خوبی خوشین جیگملا؟
چه خبرا؟خوش میزنه دیگه!عیدم که نزدیکه بد جور!مگه نه؟!
نمیدونم چرا ولی نمیخوام ۸۷ تموم شه!
شادی بدترین سال تو زندگیم بودا!ولی از ۸۸ بدجور میترسم...
خیلی میترسم...ولی داره میاد دیگه!چاره ای نیس که!
خوو امروز تولده!
یه تولده مهم که برا خودش مهم نیس!
به من گفت تولدشو تو وبم تبریک نگم
(به قول خودمون تولد نگیرم
)
ولی کو گوش شنوا!؟
مگه من هالو ام اینجا
!یعنی چی تولد نمیخوام هان؟
چه جراتیم داره!
کادوهاشو میخواستم قبلا بدم...
ولی بعدا تصمیم گرفتم همینجا بدم کادوهاشو...
چه کم اشتهاس...
اومده میگه کادو برام گوشی بخر(
)!!!!!!!!!!!
وااااااااااا!چه پر رو!
البته منم یه کوچولو حرف گوش کنما!
چون گفته بود تولد نگیر همچین تولد انچنانی نمیگیرم...
فقط خواستم همینجا تبریک بگم تولدشو...
متاسفانه روز تولدت نیستم...
خودتم میدونی...نمیتونم بیام
(اخه وقت قحطی بود؟اومدی ۱ فروردین به دنیا اومدی؟
)
ولی.از همینجا میگم:
جیگرمممممممممممممممم تولدت مبااااااااااااااااااااااااااارک!

صد سال به این سالا.................................
خوو حالا کیکتو بیار بخوریم...
من
؟نه من کیک ندارم که
............پولم کجا بود
....دم عیده...
کلی خرید دارم برا خودم...
به من چه تو به
دنیا اومدی...مگه من گفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا عوض اینکه بیاد دستی پول بده بهم بگه دنی برو برا خودت لباس عیدی بخر
اومده میگه برا من
گوشی بخر!!!!!!!!!!
واااااااااااا............من هنوز نگفتم تولد کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
خوو تفلده پدراممه دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
قربونش برم که مث اون اضافه بر سازمانا
اومده ۱ فروردین پریده این دنیا!!!!!!!!!!!!!!
اینم شد روز واسه تولد اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه دارن میرن خوش گذورنی تازه اقا پسرمون میخواد متولد بشه!!!!!!!
وای نمیخوام تصورت کنم پدرام...![]()
یه پسر زشت و کچل ...............قرمز...........وااااااااااااااای...چه زشتی پسر...پسر بچه ی به این زشتی نوبره والا....................
قربونت برم................
تولدت مبارک عمووو نوروزم................................
خوب دیگه بسه!عیدیامو بده!!!!!!!!!!!!!!!!!
کلی پول خرجیدم برا این تولد با شکوه
....در بیار اونارم بده...به من ربطی نداره!من میخوام.........
مامااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این عیدیاموووووووووووووووو نمیده ه ه ه ه ه ه........
سارا بیا جیغ بزنیم........
نه نزن حالا بچه گناه داره...
پدرام اگه نمیخوای رو سنگ قبرت جلو روز وفاتتم بنویسن ۱ فروردین زود بیار عیدیامو بده!!!!!!!!

عجب تولدی شدا!بچه پشیمون شد که چرا به دنیا اومده!!!!!!!!!!!!!!!

تولدت مبارک جیگرررررررررررررم.
الهی هزار ساله شی......
ببخش اگه تولد خوبی نتونستم بگیرم برات...
کوفت...خودت نخواستی دیگه....
منم نخواستم کاری که میدونم خوشت نمیادو انجام بدم....
اینم فقط تبریکه...نه اینکه اتم کشف کردی...
حالا برو ادامه مطلب....
ساااااااااال نوووووووووووو هم مبااااااااااارک خوشملا!!!!!!!!!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 16:38 توسط دنیـــا جووووووووون
|


کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون 
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ، 
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،

خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، 
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ، 
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه
، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ،
به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست
، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد
، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم
، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ، 
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،![]()
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ،
اشک میریخت
و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاده میشم .
پام چسبید روی ترمز
، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی
بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود
، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...


جیگرا تو وب گروهیم اپوندم!خواستین یه سرم به اونجا بزنین!
قربون همگی!
وب گروهی من و دوست جونااااااام
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 13:43 توسط دنیـــا جووووووووون
|


سلام جیگل جیگملا!
چه خبرا خوشملای خودم؟
من بد نیستم.
بالاخره این گور به گور شده تموم شدو منم یه نفس راحت کشیدم.
حرفای زیادی دارم واسه گفتن.ولی حوصله ندارم.
از این به بعد هم با سارا تصمیم گرفتیم دیگه اون دنیا و سارای قبلی نباشیم.

(میگم چطوره سارا بیا اصلا قال قضیه رو بکنیم؟آره؟بیا فرار کنیم.بشیم دختر فراری وبلاگا؟هان؟)
شرایط اینجور ایجاب میکنه.
تصمیم گرفتم دیگه کمتر برم و بیام.
فقط بیام آپ کنمو برم.
خوو دیگه بسه.
بریم سراغ آپ بعد از ۲ قرنم.
سعید جون
دلت میگی واسه آپام تنگ شده.بفرما عزیزم.اینم آپ.
امیدوارم اینم بپسندیش.
نمیدونم مث آپای قبلیم میشه یا نه!
(انقده آپ نکردم یادم رفته آپ چه جوری میشه!)کوفت.نخند.
این امتحانا روحیه واسم نذاشت بخدا.
داغون شدم این دو هفته.
خاک تو اون سرشون.کجای دنیا دیده شده که عرض دو هفته امتحان بدی آخه!
از اینکه با اینهمه اوصاف تنهام نذاشتین ممنونم.
هی سارا
با تو هستم.منو نیگا:
چیه اون عنوان ابجی رو میگی بردارین بردارین؟کله تو میکنم بخوای بگی به من نگین ابجی.
میام میشینم دونه دونه اون ابروهای مث چمنزارتو خودم میکنم.
بیجا!من به کی بگم ابجی پس؟
دختره ی بیریخت!فک کرده پس شهر هرته!
هر وقت یه بد بخت
پیدا شد بگیرتت اون وقت برو واسه اون ناز کن!
عزیزان خودم هر کی دوس داره میتونه بگه بهش ابجی!
خودم این اجازه رو میدم!
هیس!تو حرف زیادی نزن ابجی سارا خانوم!
هیس!
فرشاد جوووووونم خوشالم که برگشتی بازم.
ولی هنوز دلخورم ازت
.خیلی دلخورم.
نمیدونم به این اسونیا رفع میشه یا نه!
ولی هربار که میگفتی میخوام برم خیلی ناراحت میشدم.
اینبار رفتنت نه!بلکه اون حرفات منو بیشتر آزارم داد.
امیدوارم که درکم کنی!

عشق واقعی!!!!!!!!!!!!!!!
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید !شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

خوو چطور بووووووووووووووووووووود؟
چی؟خیلی طولانی بود؟
بیجا!
تا آخرش خونده بعد میگه طولانی بود!
منکه خیلی خوشم اومد.البته یه جاهاییش بود از اون زیر دو سال ممنوع ها!
منم حذفش کردم.
واسه بچه ها خوبیت نداره!پر رو میشین بعد مامیتون میاد سر من که بچه مو اغفالش کردی!
پدرام
بخوای به این داستانمم بگی چه میدونم مبهمه ناقصه اله بله
به جان خودم نه! خودت اینجوریت میکنم:

دوساعته دارم تزیینش میکنم.
چشام الانه که از کاسه بپره بیرون!
گوگولی مگولیا دوستوووووووووون داااااااااااااااااااااااااااااااارم!!!!!!!!!!!!!!!!!
ببخشید تو رو خدا!کسیو خبرش نکردم.پس عصبانی نشین!!!!!!!!
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:28 توسط دنیـــا جووووووووون
|

| Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com |