
از تودیگر نه پیامی ،نه نشانی
نه به ره پرتو مهتاب امیدی
نه به دل سایه ای از راز نهانی
دشت تف کرده و بر خویش ندیده
نم نم بوسه ی باران بهاران
جاده ای گم شده در دامن ظلمت
خالی از ضربه ی پاهای سواران
تو به کس مهر نبندی،مگر آندم
که ز خود رفته،در آغوش تو باشد
لیک چو حلقه ی بازو بگشایی
لیک دایم که فراموش تو باشد
کیست آنکس که تو را برق نگاهش
می کشد سوخته لب در خم راهی؟
یا در آن خلوت جادویی خامش
دستش افروخته فانوس گناهی
تو به من دل نسپردی که چو آتش
پیکرت را ز عطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره
رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی،نه پیامی،نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آنکه دیگر تو نه آنی،تو نه آنی


سلامٌ علیکم
اصلا یه موقع ســـ ـر نزنینااااااااااااااااا
میدونم همه سرشون شلوغه مثل خودم
اصلا دانشگاهو اینجوری تصور نکرده بودم
چیا که به سرم نیومد تو این ۱ ترم
حالام شدیم ترم ۲ و .....
اصلا دوس ندارم بیام خونه
نه که یونی خوش بگذره ها !! یعنی میگذره ها !! خوو دیگه ... حسم خونه رو نمیکشه...
دلم برا اینجا و اونروزا تنگ شده ...خیلی خوش میگذشت
کلی تنهاییمو اینجا پر میکرد...دوستای اینجا..آجی شارا...داداشی فرشاد...البرز...پدرام ....
انقد بم میگفت ورپریده و ننه سرما و اینحرفا که ...آخرشم غیبش زد...معلون نیس کجا !
دلم برا آجیم تنگ شده...خیلی... همیشه پیشم بود....احساس میکردم واقعا آجیمه...
فک کنم دیگه الان نتیجشم بغلشه D:
دلم خیلی تنگه...خیلی عوض شدم...نمیدونم این تغییر خوبه یا نه ولی عوض شدم.و راضیم...
از این منٍ تازه خوشم میاد....
مغرورتر از قبلٍ... سخت گیر تر و حساس تر از قبل...کلی بش بد میگذره بخاطر این....
ولی در کل دوسش دارم....
خیلی دوس دارم دوباره مثلٍ تونروزا زود زود بیامُ بنویسم اینجا....
وای دلم برا داستانام تنگ شده ه ه ه ه ه ه ...
سعی میکنم زود زود بیام
بازم بنویسم برا دل خودم
به کسی سر نمیزنم...این وبو برا دل خودم ُ برا تنهایی خودم زده بودم....
هرکی دوس داشت خودش میاد سر میزنه....
دوستوووووووووون دارم

یکی بود یکی نبود )): عاشقش بودم عاشقم نبود
:X وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود
این داستان زندگی ماست .
:((( همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود .
در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن .
:~:برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ،
:)) که یکی بود ، دیگری هم بود .
همه با هم بودند .
و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .
از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست .
هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما .
و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ،
حتی برای زیستن .
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .
هنر نبودن دیگری
| Design By : Night Melody |


